22 octobre 2014

جایزه بزرگ بنیاد موزه باشو

جایزه بزرگ هایکو بنیاد باشو 2014 به یک ایرانی رسید
موزه بنیاد یادمان باشو در ژاپن با اعلام رسمی نتایج، جایزه بزرگ و لوح شایستگی خود را به هایکویی از محسن فارسانی اهدا کرد. هایکوی مورد نظر به پیوست است. قرار است این هایکو در معرض دید بازدیدکنندگان موزه باشو در ژاپن قرار داده شود. با مهر و دوستی فراوان
برای دیدن هایکو اینجا کلیک کنید

Grand Prizes 特選

Haiku in English(平成26年度)
Selected and translated by Kōko Katō.
選・訳:加藤耕子

on barbed wire
a white dove sits alone−
Hiroshima Day

Mohsen Farsani
Iran


Office-Basho Mémorial Museum

30 août 2014

15

15

9 juillet 2014

Buson

بوسون
Buson

ترجمه های مختلف از یک هایکو
این هایکو در فرانسه حداقل به هشت صورت مختلف ترجمه شده است. در اینجا سعی می کنیم به شکل های مختلف آن نگاهی بیندازیم. انتخاب بهترین و وفادارترین ترجمه به زبان اصلی آن بسیار مشکل است. صرف نظر از چگونگی اصل هایکو به زبان ژاپنی به سراغ ترجمه ساده آن توسط خانم چنگ وینگ می رویم. خانمCheng Wing  و Hervé Collet نظرشان این است که این هایکو در زبان اصلی اش اینگونه بوده است. (ابتدا ترجمه ساده و بدون جنبه های ادبی آن):
Sur la cloche du temple
 Endormi
Un papillon
روی ناقوس معبد
در خواب
یک پروانه
آنها همچنین سعی کردند این اثر را از حالت ترجمه خارج و به آن جنبه های ادبی لازم را بدهند. در این صورت ترجمه آنها به این صورت در آمده است:
Sur la grosse cloche
Il s’est posé pour dormir —
Ah ! le papillon
بر ناقوس بزرگ
برای خوابیدن نشسته
آه ! پروانه
در اینجا می توان به خوبی درک کرد که وقتی صحبت از ارزش ادبی هایکو به میان می آید همین توجه به فرم و موسیقی و اعجاز و ایجاز زبان است که می تواند آن را از یک حدیث ساده و موعظه جدا سازد. یعنی با توجه به فرم و ساختار آن روح شعر را در آن تزریق کرد تا به فرم یک اثر دلنیشن ادبی برسد.
با توجه به همین مسئله می بینیم که ترجمه Joan Titus-Carmel کمی فرق می کند:

Sur la cloche du temple
se repose et dort
un papillon
بر ناقوس معبد
می نشیند و می خوابد
پروانه ای
ما در زبان فارسی «نشستن» را برای حشراتی مانند پروانه به کار می بریم در صورتی که در فرانسه به جای s'asseoir از se repose استفاده می کنند. در این ترجمه نشستن و خوابیدن به صورت دو فعل جداگانه آمده در صورتی که در ترجمه خانم وانگ «پروانه برای خوابیدن نشسته» آمده است که با توجه به اصل هایکو معقول تر و دقیق تر است.
در گلچین هایکو از Karl Petit این هایکو باز به صورت دیگری ترجمه شده است:
Sur la cloche du temple
S’est posé un papillon
Qui dort tranquille
بر ناقوس معبد
پروانه ای نشسته
که آسوده بخوابد
این آسوده خوابیدن با توجه به ناقوس که منبع تولید صدایی بزرگ است، جالب است اما آنگونه که Cheng Wing می نویسد مد نظر باشو نبوده است و ما هم نمی دانیم که «آسوده» از کجا آمده است.  Gaston Renondeau نیز گلچینی از هایکوهای ژاپنی و از جمله همین هایکوی مورد نظر را ترجمه و چاپ نمود. او به راحتی هایکوی بوسون را در دو خط ترجمه کرد.
Sur la cloche du temple
Un papillon est endormi
روی ناقوس معبد
پروانه ای خوابیده
اینگونه نوشتن هایکو نزد هایکونویسان مدرن رایج است، آنها به فرم کلاسیک هایکو اصلاً پایبند نیستند. آنها حتی هایکوهایشان را در یک خط می نویسند، سیلابها را نمی شمارند، اما اغلب از 17 هجای معمول کمتر است. خانم  Gilberte Hla-Dorgeنیز هایکوی مورد نظر را مجموعه : یک شاعر ژاپنی قرن هیجدهم، اینچنین ترجمه نموده است:
Sur la cloche suspendue
S’étant posé, il dort,
Ce petit papillon
بر ناقوس آویخته
تا نشست، خوابید
این پروانه کوچوک
باز هم در خط دوم می بینیم که مترجم به اصل هایکو وفادار نبوده است و نمی دانیم عبارت «تا نشست خوابید» را از کجا آوردهاست. ورده است.آ
و سرانجام ترجمه آخر از همین هایکو توسط François Toussaint در ادبیات ژاپنی Littérature japonaise که چنین است:
 Le papillon
sur une cloche
Assoupi
پروانه
روی ناقوس
خواب آلود

ترجمه های فارسی:
روی ناقوس بزرگ
پروانه ای می نشیند
و می خوابد (مترجم ناشناس)
این مترجم محترم نیز واژه «بزرگ» را از خودش در آورده که در اصل هایکو نیست. اما ترجمه آقا شاملو:
روی ناقوس
نشسته خواب است
پروانه (ترجمه پاشایی، شاملو)
در خط اول اصلاً اثری از مکان نیست و بکلی «معبد» را حذف کرده اند. خط دوم این ترجمه هم کمی عجیب است. «نشسته خواب است». مگر پرندگان ایستاده هم می خوابند؟ این هم از عبارات من درآوری است. شاید اگر می نوشت: «نسشته که بخوابد» یا «برای خوابیدن نشسته» پذیرفتنی تر از این بود. ما نفهمیدم «نشسته خواب است». یعنی چه؟ «شاید بعضی ها به راحتی متوجه منظور مترجم شوند، اما این جمله از لحاظ «ادبی» کاملاً اشتباه است و حتی درمحاوره هم نمی گوییم «فلان پرنده نسشته خواب است» چه برسد در یک هایکو یا حتی شعر.
بهر حال آقای شاملو نیز «نشستن» را خودشان اضافه کرده اند. در اصل شعر هیچ اثری از فعل نشستن نیست:
Sur la cloche du temple
Un papillon est endormi
بر تاقوس معبد
یک پروانه خوابیده
حتی اگر در هایکوی اصلی هم نشستن و خوابیدن با هم بکار رفته باشد، می توان به آن ایراد گرفت. وقتی صحبت از خوابیدن است، به نشستن نیازی نیست.
ترجمه من:
با توجه به فرم و محتوای کلی هایکو و این اثر بوسون، این ترجمه بهترین شکل ممکن می تواند باشد.
پروانه ای
بر ناقوس معبد
به خواب رفته

ترجمه انگلیسی:
Butterfly...
sleeping
on the temple bell
پروانه ای
خوابیده
بر ناقوس معبد

「釣鐘にとまりて眠る胡蝶かな」 —

31 décembre 2013

رقص

هیچ عـیبی نـدارد گــر که با ما برقصـــی
جشنِ ما را بگریی، مرگِ ما را برقصــی
تو: پر از بی قراری، من: دل از دست داده
من چو وارونه شمعی، تو «نه پروا» برقصـــی
گر پرت سوخت باید، فکر پرواز باشی
گر سـرت نیست حتی، بر سر پا برقصـــی
هر چه آید خوش آید ...، هر که گوید بگوید
مثل مجنون بخوانی، مثل لیلا برقصی
باز هم احتمالن کار داده ست دستت
عشق ـ اما مهم نیست، سعی کن تا برقصی
هی بخوانی بخوانی ...، از سر صبح تا شب
باز در پرده شب غرق رؤیا برقصـــی
هی هی و های و هو هو، حق به حق گوی : کو کو
صبح ها ذکر گویی، نیمه شبها برقصی
هیچ فرقی ندارد سیصد و شصت و شش شب
گر خـــــدا را بخـوانی، یا خـــــدا را برقصـــی

22 novembre 2013

در آینه

من آمدم ولی تو نبودی در آینه
 در را به روی من نگشودی در آینه

 کی می توان به دیدن چشمت امید داشت
وقتی که هیچ رخ ننمودی در آینه ؟

 دلگیرم از سکوت تو، دلگیرم از خودم
 وقتی که نیست هیچ سرودی در آینه

 تکلیف من ز چشم تو ای ماه روشن است
 بی عشق مانده ام به چه سودی در آینه ؟

 بردار از میان من و دل حجاب را
 تا بشنویم گفت و شنودی در آینه

 آیینه هست و من، من و آیینه، رو به رو
 تصویرهای مات و کبودی در آینه

 چیزی بگو تمام شود کار عشق من
 که آتش...، که شب...، که آه...، که دودی... در آینه

 شعرم دوباره رنگ خداحافظی گرفت
 می بینمت دوباره به زودی در آینه ؟

6 octobre 2013

هایکو

Traduits du français par Mohsen Farsani

Le serpent s’est enfui
Le regard qu’il m’a jeté
Est resté dans l’herbe (Kyoshi)
مار گریخت
هنوز میان علف هاست
زهرچشمش

***

La rivière en été
Malgré le pont
Le cheval traverse dans l’eau (Chiyo ni)
رود در تابستان
با وجود پل
گذر اسب از آب

***

Poursuivie
La luciole
Se cache dans la lune (Ryota)
تعقیب
کرم شبتاب پنهان
در ماه

***

Sur mes pieds fatigués
Une libellule
S’est posée (Santoka)
می نشیند
بر پاهای درمانده ام
سنجاقکی

***

Sur la cloche du temple
Endormi
Un papillon (Buson)
به خواب رفته
بر ناقوس معبد
پروانه ای


منبع
1. QUELLE CHALEUR, haikus d'été, poèmes choisis et traduits du japonais par Cheng Wing fun & Hervé Collet, Moundarren, Paris 2006.
2. ON SE LES GELE, Idem, 2004.


8 novembre 2011

از آیینـه آمـدم

در آفتاب بود کز آیینه آمدم
وقت شراب بود کز آیینه آمدم

مادر بزرگ، ماه شد و رفت پشت ابر
سرگرم خواب بود کز آیینه آمدم

مثل پدر بزرگ که از سالهای زخم
در رختخواب بود کز آیینه آمدم

بابا در آفتاب عرق می فشاند و خود
در التهاب بود کز آیینه آمدم

خواهر برای یافتن نیمه ی خودش
در اضطراب بود کز آیینه آمدم
□
نوبت به من رسید و من از درد رد شدم
با این حساب بود کز آیینه آمدم

مادر ـ که پابه ماه ـ به ماه نه ام رسید
قبل از «شهاب» بود کز آیینه آمدم

من خنده ـ گریه ای به لبم هر دو داشتم
چون شکرآب بود کز آیینه آمدم

نافم بریده شد، نفسی تازه در رگم
در پیچ و تاب بود کز آیینه آمدم

یک ماهی رها شده بر روی ماسه ها
حرف از سراب بود کز آیینه آمدم

بعداً به روی خاک کمی زیر و رو شدم
از لطف آب بود کز آیینه آمدم

کم کم بزرگ شد دل من، عشق سر رسید
درد مذاب بود کز آیینه آمدم

چیزی شبیه تب، به دلم دست می کشید
ـ شاید عذاب بودـ کز آیینه آمدم

تب داشتم وَ درد به جانم رسیده بود
حالم خراب بود کز آیینه آمدم

19 septembre 2011

شرح بیتی از حافظ ٨

شرح بیتی از حافظ

محسن فارسانی

***

بعد از اين نشكفت اگر با نكهت خلق خوشت 
خيزد از صحراي ايذج نافه مشك ختن (حافظ)

نکته قابل توجه در این بیت در درجه اول وجود اغراق است. معنی این بیت شاید برای اهل ادب روشن باشد، اما به هر حال به چند نکته درباره این بیت اشاره می کنم. بدون هیچ مقدمه ای، واژه ـ نشکفت ـ را بررسی می کنیم. نشکفت با کسر کاف، به معنی ـ شکفت نیست ـ می باشد که امروزه به جای کاف، گاف می آورند و شگفت می گویند که از مصدر شگفتن است.

در غیاث اللغات آمده است : «در سراج نوشته که شکفت به کسرتین و کاف عربی بمعنی تعجب و به ضمتین بمعنی وا شدن گل و به هر دو معنی به کاف فارسی شهرت دارد...» عجب باشد. در حقیقت واژه شگفت بر گرفته از همان شکفت در زبان پهلوی است که به صورت شکفت škft آمده است. (نگا. مکنزی 102). شاعران کهن این واژه را بصورت شکل نخستین آن یعنی شکفت آورده اند، نه شگفت. برای نمونه نگاه کنید به مثالهای زیر:

فر امرز نشكفت اگر سركش است / كه پولاد را دل پر از آتش است (فردوسی)

نشکفت اگر به قوت بخت تو یوزبان / از قرص آفتاب دهد یوز را پنید (ابن یمین)

نشکفت اگر ز عشقش لاغر شویم و خسته / کین شیوه لاغریها در یام عشق باشد (اوحدی، دیوان اشعار، غزلیات)

نشکفت که سلطان لقبت داد مَلک / تو خود ملک از مادر خویش آمده ای (انوری، دیوان اشعار، رباعیات)

اما واژه نکهت در این بیت به چه معنی است؟ نکهت : بوی خوش است و بوی دهان. غیاث اللغات، ناظم الاطباء. النکهة : رایحة الفم، طیبة کانت او کریهة (فقه الغۀ ثعالبی). (ح. خدیو جم 1368). با نگاهی به دیوان حافظ و تعمق در ابیات دیگرهمین معنا را درمی یابیم.

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل / فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد (حافظ)

ای صبا نکهتی از خاک در یار بیار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار(حافظ)

باد بهشت می گذرد یا نسیم صبح / یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است (سعدی)

اما خلق چرا با بوی خوش، مشک و عنبر آمده است؟ نه تنها حافظ بلکه شاعرانی دیگری نیز خلق را مشکین آورده اند. خود حافظ در بیت دیگری چنین آورده است:

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا / بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی (حافظ)

از خلق اوست چشمه خورشید / وز خلق اوست عنبر اشهب (مسعود سعد سلمان)

ای خلق تو مشک و ز مشکت مرا نسیم / وی لفظ تو چو شد وز شهدت مرا شفا (مسعود سعد سلمان)

از دم خلق تو در مسدس گیتی / بوی مثلثت بهر مشام برآید (خاقانی) مثلث در اینجا به معنی نوعی عطر باشد. «و از عطرها عود و مثلث مشکین بکار باید داشت». (ذخیره ٔ خوارزمشاهی).

هزار بار ز عنبر شهی تر است بخلق / هزار بار ز آهن قوی تر است بپاس (منوچهری)

اما واژه ایذج : ایذج همان است که ما امروزه آن را ایذه می نامیم و آن یکی از شهرستانهای استان خوزستان است که به نامهای آنزان و آنشان نیز خوانده می شده است. ابن بطوطه می نویسد : ثم سافرنا من مدینۃ تستر ... و وصلنا الی مدینۃ ایذج و تسمی ایضاً مال الامیر. منظور از تستر همانا شوشتر امروز و ایذج همان مالمیر است که ابن بطوطه از آن به عنوان مال الامیر نام برده است. (در مجم البلدان یاقوت حموی مال امیر، مالمیر).

بعد از این شگفت نیست که با خلق خوشت، از صحرای ایذه بوی نافه ختن بر خیزد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


منابع


- D. N. MAcKENZIE, A Concise Pahlavi Dictionary, London 1971.


ـ حسین خدیوجم، واژه نامه غزلهای حافظ، موسسه مطبوعاتی علمی، چاپ دوم 1368.

***
هرگونه برداشت و نقل قول از مطالب فوق، با ذکر منبع بلامانع است.


20 août 2011

صید

ماهی گیران بی قرار
زنان بندری در برقع
و ابر سیاه
خورشید را خفه کرده است
بامداد و شام
قایق ها سر بر موج کوفته ناآرام
باد هیهات می کند
ساعت شنی ماه
نمی دانم چند برقع به خورشید مانده است
در تاریکی روز
هیچ درنایی نمی خواند
تنها فانوس دریایی سخن می گوید
و دریا
که نمی تواند لب بر هم بگذارد
و سکوت برای دریا
یعنی همان کلمه ی آخر
که نمی خواهم نامش را بر زبان بیاورم.

27 juillet 2010

پنج تابلو

.(١
غروب ِ پاییز
خورشید به خانه اش بر می گردد
! بر تابلو من

.(٢
دفتر ِ باغ را می گشایم
پرنده ای
! بر زبان گنجشک می خواند

.(٣
کفن ِ برف را می درند
و سر برمی دارند از خاک
! کرفس های زردکوه

.(٤
برگ
بر رودخانه
می افتد
! بر عکس من

.(٥
سیگاری می گیرانم
از غم
بر لبم
حلقه حلقه ی موی تو
! برمی خیزد

5 juillet 2010

اگه پرنده ام بشی


اگه پرنده ام بشی، آبت می شم، دونت می شم
اگه تو بارونم بشی، گل تو گلدونت می شم
اگه به خونه ام بیایی، زود دلمو فرش می کنم
کاشیِ کاشونت که هیچ، قالیِ کرمونت می شم
ماهیای تو رودخونه، عشقتو لب لب می کنن
حیفه که من هیچی نگم، هزار دستونت می شم
از پشه کمترم مگه، وز وز ذکرت رو نگم؟
  پس می آم از شب تا سحر مرغ غزلخونت می شم
ببین چقد برف اومده، همه درختا یخ زدن
تو این هوای سردِ دی، آفتابگردونت می شم
تو مثلِ یه ماه تموم، اون بالا هی برق می زنی
منم همین جا رو زمین، آینه گردونت می شم
بَرّه ی نازم تو بشو، تا تو را چوپانی کنم
اگه نه من هار می شم و گرگ بیابونت می شم
مثل گُلای پیچکی تاب می خورم دور قدت
می پیچمت تو بازوام، یکسره قربونت می شم
فصلِ زمستون یا باهار، وقتی که بارون می زنه
تا زیر آواز میزنی، شرشر ناودونت می شم
بوی اقاقیا می دی، بوی خود خدا می دی
واسه همین صب تا حالا دارم پریشونت می شم
لیلی رو ول کن که بره دنبال کار و کاسبی ش
از این به بعد خودم میام یکسره مجنونت می شم
می آم بالا، می رم پایین، قرار و آروم ندارم
نمی دونم چیکار کنم، حیرون و ویرونت می شم
هر جا بری می آم باهات، سایه به سایه، پا به پات
!به عین و شین و قاف قسم، اینت میشم، اونت می شم


20 mai 2010

پرنده

پرنده همان است
که همیشه
به احترامش خم می شویم
! و سنگ بر می داریم

12 mai 2010

روی میز

تقویم گیج و آینه بیمار روی میز
من خسته ام از این همه تکرار روی میز 

یک ساعتِ غبار گرفته، عبوس و سرد
دلشوره های کوچه و بازار روی میز
 
یک مشت شعر، چند غم و چند جمله اشک
دلشوره های کوچه و بازار روی میز

غم چون غبار در همه جا لانه کرده است
بر سقف، در هوا، روی دیوار روی میز

با یک مداد ساده، سه تا حرف می کشم
با ـ عین و شین و قاف ـ و غم یار روی میز

بعداً مداد شمعی از راه می رسد
پروانه ای و کاغذ آ ـ چار روی میز

شکلی ز گیسوان پر از موج موج یار
در دود حلقه حلقه ی سیگار روی میز

دریا و موج شاهد لبریزی منند
از شور و از ترانه ی بسیار روی میز

یک دسته از گل کلماتم سیاه و سرخ
یک دسته مثل سرو و سپیدار روی میز

هفتاد و هفت مرتبه عاشق شدم ولی
دارم هزار زخم ز هر بار، روی میز
□
در راه سربراه، من و کفشهای من
در بین راهم و کت و شلوار روی میز

! جامی دگر ؟ بله بله، بی میل نیستم
! جامی که افکند من هشیار روی میز

جایی برای ماه نمانده است، پس برو
! خورشید را بیاور و بگذار روی میز

چیزی نمانده است به پایان رفتنم
اسبم کنار جاده و افسار روی میز

در نقطه چین ... که جای «تو» خالی ست در غزل
یعنی به جای گل سبدی خار روی میز

یک غم، ـ غم بزرگ ـ نشسته کنار من
یک دل، از آرزوی تو سرشار روی میز

از گفتن و نوشتن حالی نمانده است

بر لب هزار نغمه و خودکار روی میز 


23 mars 2010

بهار ـ دختر ایل ـ

بهار می رسد از کوچه باغ با تعجیل
می آورد گل و عشق و ترانه با زنبیل
دوباره قلب من و باغ می شود مقلوب
دوباره سال به نام تو می شود تحویل
و سنگها همگی از شکوفه لبریزند
نشسته ام که مرا هم کنی به گل تبدیل
شبیه سرو بمان در کنار من سرسبز
چهار فصل بهارانه باش و بی تمثیل
به ترک اسب خود امشب سوار خواهم کرد
درست موسم تحویل سال ـ دختر ایل ـ
بهار دختر ایل است، با لباسی سبز
به دست سیب و به دامن ترانه و آجیل
غزل به آخر خط می رسد ـ به فروردین
! که فصل پنجم اسفند می شود تعطیل

19 décembre 2009

شرح بیتی از حافظ ٧

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
* * *
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
(وین راز سر به مهر به عالم سمر شود. (حافظ

با بررسی اشعار شاعران کهن به درستی در می یابیم که کار اشک غمازی و پرده دری بوده است. حافظ در بیتی دیگر به همین نکته اشاره کرده و اشک را غماز و پرده در، آورده است
چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم
.(زاشک پرس حکایت که من نیم غماز (حافظ
یا
اشک غماز من ار سرخ برآید چه عجب
.(خجل از کرده ٔ خود پرده دری نیست که نیست. (حافظ
راز من ترسم که در صحرا نهد
.(اشک من چون روی در صحرا کند. (سعدی
.نمونه های بسیاری را می توان در شعر کهن فارسی یافت که بیانگر غمازی اشک اند
موج اشکم بی سخن اظهار مطلب می کند
.(جنبش ریگ روان بانگ درا باشد مرا. (ملاقاسم مشهدی
سرشکم آمد و عیبم بگفت رو در روی
.(شکایت از که کنم خانگی ست غمّازم. (حافظ
.یعنی اگر اشک من غماز نبود راز پنهان من آشکار نمی‌شد
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
.(که بر دو دیده ما حکم او روان بودی (حافظ

.اما پرده همچنین می تواند پرده چشم نیز باشد. اشک هنگامی که از پرده چشم بیرون می آید، خود باعث غمازی است
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
.(که در نقاب زجاجي و پرده عنبي است. (حافظ
اما راز سر به مهر به معنی چیست؟
در ابتدا باید گفت سر به مهر، یعنی سر بسته و فاش نشده. رازی که پنهان است. اما این راز چیست؟
برای پی بردن به جواب این پرسش از یکی دیگر از ابیات خود حافظ کمک می گیریم
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
(غماز بود اشک و عیان کرد راز من (حافظ
بنابراین راز پنهان و سربسته همان «عشق» است
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز
(وگر نه عاشق و معشوق رازدارانند (حافظ
جاری شدن اشک، حکایت از غم درون دارد. مانند دودی که نشانه و دلیلی بر آتش است. اما راز سر به مهر، تجسمی زیبا از یک قطره اشک نیز می تواند باشد. اشک انگار یک گوی بسته و گردوار است که هیچ دری به بیرون ندارد. این راز سر بسته و نهان، که در غم مستور و به شکل قطره ای سربسته جلوه می کند، به طور یقین عشق است. قطره اشک هنگامی که از پرده چشم بیرون می رود، رازغم عشق را به عالم آشکار می کند. ـ
همان گونه که خنده بر لب، از شادی دل حکایت دارد، اشک چشم نیز، غم دل را باز گو می کند. پرده در، در اینجا به فاش کننده راز و مخالف «پرده دار و پرده پوش» آمده است. در بیت حافظ، اشک همان دهان دوخته ای است که مولانا از آن سخن گفته است. ـ
هرکه را اسرار حق آموختند
.(مهر کردند و دهانش دوختند. (مولانا
در بیت مورد نظر، عالم در واقع به معنی مردم عالم است
اما با نگاهی ژرف تر به این بیت، واژه «اشک» می تواند خود به عنوان «راز» باشد. شاملو نیز از قضا شعری دارد که با همین مطلب شروع می شود
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
.(اشک آن شب ، لبخند عشقم بود ... (شاملو
: و خودم در شعر کوتاهی گفته ام
نمی گریم
! آبرویم می رود
در اینجا آبرو ایهام دارد، هم آب ِ روی است که به جای اشک آورده شده و
هم آبرو، اما در معنای دوم است که می تواند غماز باشد .ـ
و از قضا خود حافظ در بیتی به همین مسئله اشاره دارد
نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم
در مورد غمازی اشک و ارتباط بین اشک و آبرو، از یکی از غزل های
وحشی بافقی بیت زیبایی به عنوان شاهد می آوریم
اشک هر دم پیش مردم آبرویم می‌برد
چون توان گفتن که طفلی با من اینها می‌کند
و سر انجام یک بیت هم از شهریار شاعر همعصرمان می آوریم که اتفاقاً عنوان غزل
اشک پردگی نام دارد
چو آبروی تو بود اشک من نریختمش
چو غنچه پردگی از پاس آبروست هنوز
از طرف دیگر به نظر من، راز سر بسته می تواند، عشق باشد، چنانچه سعدی
در دیوان غزلیات چنین می سراید
پرده بر خود نمی‌توان پوشید
.(ای برادر که عشق پرده در است. (سعدی، غزلیات
برای درک بهتر معنای راز سر به مهر بیت دیگری از خود حافظ به عنوان شاهد می آوریم
اشک حرم نشین نهانخانه ٔ مرا
.(ازآنسوی هفت پرده به بازار می کشی .(حافظ
در این بیت هفت پرده به معنی، هفت پرده چشم است. (برهان قاطع). اتفاقاً در این بیت، چه تناسب زیبایی بین پرده و حرم ایجاد شده است. بدیهی است هنگامی که اشک از حرَم، محل اَمن مَحرم، به بازار یعنی محل حضور عوام می آید، فاش می شود
سخن سربه مهر دوست به دوست
.(حیف باشد به ترجمان گفتن .(سعدی
انگلیسی زبانها از همین الگو گرفته اند و در ضرب المثلی می گویند که در باران می گریم تا اشکم را کسی نبیند
سعدی پرده داری و پرده دری را در بیتی اینچنین آورده است
تو بینا و ما خائف از یکدگر
.(که تو پرده پوشی و ما پرده در. (سعدی
سمر شدن نیز به معنای معروف شدن، فاش شدن و داستان شدن است. ـ
برنه بکفم که کار عالم سمر است
.(بشتاب که عمرت ای پسر درگذر است .(خیام
ای عالم جود و گرد عالم
.(جود تو سمر سخای تو فاش .(سوزنی
تو کین روی داری بحسن قمر
.(چرا در جهانی بزشتی سمر. (سعدی
و مجازاً به معنی سخن، روایت نیز هست
از عجایب روزگار سمرها شنیده بود. (سندبادنامه ص148)ـ
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
.(وین راز سر به مهر به عالم سمر شود. (حافظ
در این بیت، قافیه درونی بین کلمات ترسم، غم و عالم به خوبی محسوس است. همچنین تکرار حرف «ر» در کلمات تر، در، پرده در، سر به مهر و سمر، موسیقی یکدستی را ایجاد کرده است ـ

16 octobre 2009

شرح بیتی از حافظ ٦

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
* * *
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
(ببین که در طلبت حال مردمان چون است. (حافظ
*
قبل از هر چیز وجود دو جناس توأم در این بیت، توجه ما را به خود جلب می کند. یکی جناس زائد بین دو کلمه «مردم» و «مردمان» و «خون» و «چون» که جناس خط اند. از طرف دیگر در واژه مردم ایهام وجود دارد. این واژه می تواند به معنی خلق و یا به معنی مردمک چشم باشد. این از تردستی ها و دو پهلوگویی های حافظ است که با یک چشم بندی زیبا دو معنا را در قالب دو تصویر در پیش روی خواننده قرار می دهد. در بیت اول واژه چشم به ما کمک می کند، تا مفهوم مردمک را بیش از مردم (خلق) در ذهن خود جای دهیم. حافظ در مصرع اول می گوید : از فراوانی گریه، مردمک چشمم به خون نشسته است. این به آن معنی است که اشک از شدت گریه جای خود را به خون داده است. این طریقی است که حافظ حال خود را برای معشوقه بیان می کند. اما در بیت دوم حافظ معشوقه را با گلایه ای ملیح مورد خطاب قرار می دهد که در طلب تو حال مردم نیز مثل من است. نتیجه زیبایی که از کل بیت گرفته می شود آن است که واژه مردمان یا خلق در یک جانشینی دوگانه جای خود را به مردم یا مردمک می دهد. یعنی تصویر مردم در کره چشم، شبیه تصویر مردم در کره خاکی است
.که هر دو به نوعی در طلب یار به خون نشسته اند
با کمی دقت در می یابیم که در بطن واژه نشستن نوعی تواضع و فروتنی نهفته است. نشستن در برخی از فرهنگهای فارسی به معنی نشست کردن، غرق شدن و فرورفتن آمده است که در اینجا مصداق پیدا می کند. سعدی در بیتی می سراید
برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
(یارب ز من چه خاست که بی من نشست یار. (سعدی
.در همین بیت جناس خط بین کلمات «خون» و «چون» نیز قابل توجه است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
حافظ و شاعران دیگر فارسی گوی بارها از مردم چشم سخن گفته اند و آنرا به معنی «مردمک چشم» بکار برده اند. خود حافظ بارها مردم چشم را بکار برده است ـ
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
(خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت. (حافظ
یا مثلاً در بیت زیرکه البته ایهام بسیار زیبایی دارد. «مردم چشم» به معنی «مردمک ِ چشم» و «مردم ِ عزیز» می تواند باشد ـ
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
(به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن. (حافظ
در بیت زیر به خون آغشته شدن مردم چشم آمده است. در این جا نیز ارتباط بین «مردم» ( مردمک) و «انسان» قابل توجه است
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم با انسان کنند
مردم چشم
سعدی درست یک قرن پیش از حافظ در قرن هفتم، مردم چشم «به معنی مردمک» و مردم «به معنی خلق» را در بیتی این چنین آورده است
پری رویا چرا پنهان شوی از مردم چشمم
بلی خوی پری آن است کز مردم نهان باشد
مردم چشم، همان است که گاه بصورت «مردم دیده» نیز در شعر شاعران کهن آمده است
گرچه خرد است او جهان را بس عزیز است و بزرگ
(مردم دیده عزیز است ارچه خرد است و حقیر (خاقانی
داده لبش چون نمک بوی بنفشه به صبح
(بر نمکش ساختم مردم دیده کباب (خاقانی
مردم دیده چو خودبینی نکرد
(جای خود جز دیده می بینی نکرد (عطار
تا بر سر دیده جا دهندت مردم
(چون مردم دیده ترک خود بینی کن (امامی خلخالی
بنظر می رسد کلمه ای که در این بیت به عنوان کلمه مرکزی و محوری آمده، «طلب» است. طلب در واقع دلیل اصلی در خون نشستن مردمک چشم است. در باره طلب معانی متفاوتی در لغتنامه ها آمده است از جمله خواهش، التماس، تقاضا، بازخواه، خواستگاری، اراده، خواسته، مطلوب. با توجه به همه این معانی می توان معنای دیگری نیز از کلمه طلب در این بیت برداشت کرد و آن «انتظار» است. در طلب (انتظار) تو مردمک چشم از شدت گریه در خون نشست. در خون نشستن مردم چشم، کنایه از گریه و زاری فراوان است که اشک بر اثر تمام شدن، جای خود را به خون دهد. این گریستن تنها به خاطر طلب است
ابوالبقا در کلیات آورده : «طلب در اصطلاح سالکان آن را گویند که شب و روز در یاد او باشد، چه در خلأ و چه در ملأ، چه در خانه چه در بازار. اگر دنیا و نعمتش و اگر عقبی و جنتش به وی دهند قبول نکند، بلکه بلا و محنت دنیا قبول کند، همه خلق از گناه توبه کنند تا در دوزخ نیفتند و او توبه از حلال کند تا در بهشت نیفتد. همه عالم طلب مراد کنند و او طلب مولی و رؤیت او کند و قدم بر توکل نهد و سؤال از خلق شرک داند و از حق شرم
«و بلا و محنت و عطا و منع و رد و قبول خلق بر وی یکسان باشد. در این حال، سالک روز و شب در طلب مولی بگرید تا مردم چشمش در خون نشیند. جالب است که در منتهی الارب به نقل از تاج العروس و لسان العرب، واژه خون به معنی ضعف و سستی در بینایی آمده است که به نوعی می توان در بیت حافظ معنا پیدا کند. با این توضیح در خون نشستن چشم به معنی ضعف در بینایی بر اثر گریه بسیار است و اتفاقاً واژه حال در مصرع دوم این برداشت ما را تشدید می کند. در مصرع دوم حافظ یار و معشوقه را که در طلب او خون گریسته و یا به ضعف بینایی دچار شده است را مورد خطاب قرار می دهد که حال مردمان را ببین که دقیقاً مانند مردمک
چشم من در خون نشسته اند .ـ
 
*
منابع
دیوان غزلیات حافظ ، به کوشش خطیب رهبر
از کوچه رندان (درباره زندگی و اندیشه حافظ) - نوشته : دکتر عبدالحسن زرین کوب


***
هرگونه برداشت و نقل قول از مطالب فوق، با ذکر منبع بلامانع است.
 

12 avril 2009

شرح بیتی از حافظ ٥

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
.(دیو چو بیرون رود فرشته در آید. (حافظ
 
برای رسیدن به معنای حقیقی این بیت به بررسی معنای دقیق چند واژه کلیدی آن می پردازیم. خوت دل، همان خانه ی خلوت ِ دل است. در انجمن آرای عباسی از «خانه دل» با عنوان «کعبه معظمه» نام برده و آن حرم یار می باشد، پس در حرم جایی برای حضور یا همنشینی با بیگانه وجود ندارد. اغیار در این بیت دقیقاً به معنی نامحرم است. حافظ گاه خلوت، حجاب و نقاب را به همراه اغیار می آورد. یار چشم و دل بینایی دارد، در حالی که اغیار چشم بصیرت ندارد. با نگاهی به ابیات دیگر در می یابیم که گاهی حافظ یار و اغیار را دو کلمه مقابل هم آورده است. مثلاً این بیت
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
.(تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی. (حافظ
: یا این بیت
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
.(غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم. (حافظ
یا این بیت از سعدی
بیک نفس که برآمیخت یار با اغیار
.(بسی نماند که غیرت وجود من بکشد. (سعدی
یا دهخدا در امثال همین دو کلمه را با هم آورده است
«خلوت از اغیار باشد نی ز یار»
در اینجا منظور حافظ از اغیار، نامحرم است. حافظ خلوت را تنها با معشوق و بدون حضور اغیار می خواهد. معشوق می تواند همان حق باشد که معشوق ازلی است. برای همشینی با یار مجلسی عاری از حضور نامحرم یا اغیار لازم است. حتی برای صحبت، عدم حضور نامحرم ضروری ترین شرط است ـ
: با سیری در تاریخ بیهقی نیز همین نکته را در می یابیم
.مجلس خالی از بیگانه برای مشورت در سخن گویم و توقفی در زخم ایشان
(تاریخ بیهقی)
خلوت در تاریخ بیهقی به معنی جلسه محرمانه و خصوصی است. همان که امروز ما می گوییم : «فلانی و بعمانی با هم خلوت کرده اند». یعنی بدون حضور اغیار مصاحبت دارند ـ
.چون معمای مسعدی پرسید دیگر روز با من خالی داشت و این خلوت دیری بکشید
(تاریخ بیهقی)
.در کلیله و دمنه نیز همین معنا را دارد : دمنه بفرصت خلوتی طلبید
(کلیله و دمنه)
(جایی که شخص در آنجا به تنها نشیند. (از ناظم الاطباء
(جایی که جز محارم شخص دیگری در آنجا نباشد. (ناظم الاطباء
(جایی که جز خویشان و نزدیکان که نامحرم دیگرانند کس دیگر بدانجا نیست. (دهخدا
با این همه خلوتگاه دل جایی برای حضور یار است، و نامحرمان را بدان راهی نیست. دهخدا آورده است : نزد پاره ای از صوفیان عزلت و گوشه نشینی است و نزد پاره ای دیگر از آن طایفه غیر عزلت است پس خلوت از اغیار و گوشه گیری از نفس و آنچه بسوی خود می طلبد و آدمی را بغیر خدا مشغول می دارد باشد، لذا خلوت کثیرالوجود عزلت قلیل الوجود است. بنابر این عزلت مقامش بالاتر از خلوت است. دیگری گفته عزلت از اغیار باشد بنابراین خلوت بالاتر از عزلت است چنانکه مجمع السلوک گفته : در خلاصةالسلوک آمده خلوت ترک آمیزش با مردم است هرچند هم بین ایشان واقع شده باشد. حکیمی گفته : که خلوت انس به ذکر و اشتغال به فکر است . دانایی گفته : خلوت تنهایی از جمیع اذکار است جز از حق تعالی شانه ـ
(کشاف اصطلاحات الفنون)
پرهیز از مصاحبت با اغیار در اشعار محتشم کاشانی و امیر خسرو دهلوی نیز وجود دارد
نگارا صحبت از اغیار بگسل
.(گل خندان من از خار بگسل. (امیر خسرو دهلوی
اغیار را به صحبت جانان چه احتیاج
.(بی درد را به نعمت درمان چه احتیاج. (محتشم کاشانی
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
.(در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست. (سعدی

در برخی از نسخ به جای «اغیار»، «اضداد»، آمده است. اما صحبت اغیار با توجه به استفاده شاعران پیش از حافظ درست تر و رایج تر بنظر می رسد. اگر چه رابطه اضداد با دو کلمه دیو و فرشته نیز قابل تعمق است ـ
اما این همه چه ربطی به دیو و فرشته دارد. در این بیت دیو با اغیار بصورت ضربدری مرتبط است. فرشته همان یار و محرم و دیو اغیار و نامحرم است. همصحبتی با اغیار به همنشینی و مجالست با دیو تعبیر شده است. چنانچه همین مسئله را نظامی در بیتی چنین آورده است
از این دیو مردم که دام و ددند
(نهان شو که همصحبتان بدند. (نظامی
از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
.(در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست... (سعدی، دیوان اشعار، غزلیات
.با خواندن این ابیات سعدی دیو چو بیرون رود فرشته درآید به ذهن آدم خطور می کند
دیو جدای از معنی رایج خود، که در ذهن ماست، در لغتنامه ها و دائرة المعارف ها معانی دیگری نیز دارد که موضوع بحث ما نیست. دهخدا در ذیل کلمه دیو توضیح مفصلی آورده است که در حقیقت همین معنی نامحرم و غیر ایرانی از آن برداشت می شود. در این حال می توان چنین استنباط کرد که این توصیف می تواند تا حدود زیادی ما را در فهم دقیق تر این بیت حافظ کمک کند. بدین صورت همنشینی با بیگانه و بیرون رفتن دیو به عنوان موجودی غیر آریایی (بیگانه، اجنبی و نامحرم) با هم ارتباط پبدا می کنند. با این وصف یک بار دیگر به بیت سعدی نگاه می کنیم
خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست  
همانطور که ملاحظه می شود در اینجا «اغیار» کلمه ای مقابل «دوست» آمده است

ـ «بعضی معتقدند که این دیوها ملتهای غیرآریایی بوده اند که کم کم مغلوب و مقهور نژاد ایرانی شدند. از اینکه بعضی از شاهان ایران پس از غلبه بر دیوها آنها را مأمور آموختن برخی از فنون به ایرانیان کرده اند میتوان احتمال داد که مقصود نژادهائی غیر از ایرانی بوده است که شاید در تمدن و صنعت بر ایرانیها مقدم بوده اند».ـ
دیو نشد تا برون فرشته نیامد
حافظ این نغز نکته گفت بدیوان
دل نتوان داشت جای قدس ملائک
.(تا بود از خبث آشیانه ٔ دیوان. (سید نصراﷲ تقوی
.اما غیر از این، دیو در اصطلاح فلسفی نفس جاهل بدکردار است
(رسائل رازی ص ١٧٧ از فرهنگ علوم عقلی سجادی)
و همچنین به معنای شهوت نیز آمده است. (ناظم الاطباء). خلاصه کلام اینکه حافظ می خواهد بگوید که برای مصاحبت با یار و معشوق، باید دل از حضور نامحرم، شهوت و خودخواهی پاک گردد، تا نور فرشته در آن دمیده شود ـ
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
.(دیو چو بیرون رود فرشته در آید. (حافظ
 
***
هرگونه برداشت و نقل قول از مطالب فوق، با ذکر منبع بلامانع است.

2 avril 2009

شرح بیتی از حافظ ٤

شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی

***
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
(تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود. (حافظ

آنچه بیش از هر چیز در این بیت فکر ما را به خود مشغول می سازد، ظرافت بکارگیری و ارتباط تنگاتنگ کلمات است. از یک طرف انتخاب واژگان و از طرف دیگر معماری و طرز چیدن آنها آنقدر ماهرانه صورت گرفته که آدم را مبهوت می کند. هر کلمه ای مکمل کلمه بعد و یا قبل از خود است. کلمات بطور عمودی و افقی با یکدیگر ارتباط مستحکمی بر قرار می کنند. این ارتباط های دوگانه و گاه چندگانه هم در انتقال معنا و هم در ارتقاء سطح زیباشناسی شعر بسیار مؤثر بوده است. مثلاً میان حلقه با سایر کلمات از جمله در، قصه، گیسو، سلسله و مو ارتباط تنگاتنگی است و یا میان دوش، گیسو و شب و حتی شب با سلسله ارتباط هست. این پیوند کلمات تقریباً مثلاً مثل پیوندهای چند گانه در شیمی است. ارتباط حلقه با سلسله، حلقه با گیسو، قصه با سخن، دوش با شب، در با حلقه، دوش و شب با گیسو و حتی ارتباط سلسله با قصه و از سویی ارتباط حلقه، قصه و سلسله از لحاظ موسیقی درونی قابل توجه و تفکراست ـ
: این بیت از حافظ ما را به یاد بیت زیبایی از سعدی می اندازد
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
.(هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست. (سعدی
: یا این بیت از مولانا
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه، قصه ما بود دراز
ـ مولانا، کلیات شمس، چ فروزانفر، ، ج 8، ص 160ـ

در اینجا برای درک بهتر و عمیق تر این بیت به بررسی چند کلمه کلیدی آن می پردازیم

دوش
به معنی دیشب که بصورت دوشین یا دوشینه نیز در اشعار شاعران کهن بکار گرفته شده است. دوش معنای دیگری غیر از دیشب نیز دارد و آن شانه و کتف است که می تواند با موی متناسب باشد. این نکات ظریفی است که ما در این بیت می بینیم، اگر چه ممکن است برداشت ما، مقصود حافظ نباشد. سلمان ساوجی در بیتی به هر دو معنی دوش اشاره دارد

دوش بردوش فلک می زنم امروزکه دوش
.(مستم از کوی خرابات به دوش آوردند. (سلمان ساوجی

این واژه مقابل دی و دیروز است که با شب و گیسو ارتباط خوبی ایجاد کرده است. شاعران اغلب برای روایت حکایت یا قصه ای از دوش سخن به میان می آورند. حافظ دوش را در چندین غزل بکار برده است و در چند جا غزل را با همین کلمه آغاز نموده است
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
.(گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. (حافظ

: و یا مثلاً این بیت
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
.(چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما. (حافظ
یاران طریقت که در حقیقت در میان حلقه بیت مورد نظر ما قرار دارند. یاران طریقتی که به قول سعدی در طلب وصل دوست هستند، آنجا که آورده است

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
.(حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست. (سعدی

: حافظ در بیتی دیگر باز غزل خود را با دوش آغاز می کند و می سراید
دوش آگهی ز یار سفره کرده داد باد
.(من نیز دل بباد دهم هر چه باد باد. (حافظ
: یا این بیت
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
.(کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد. (حافظ

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
.(تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود. (حافظ

.یا عنصری بیتی چنین دارد که از درازی شب حرف می زند

دیدی چه دراز بود دوشینه شبم
هان ای شب وصل همچنان باش که دوش
عنصری، دیوان، ص. ٣١٥، چ. دبیر سیاقی

طبیعی است هنگامی که شاعر، از دوش بهره می برد، حکایتی را طرح می کند. در بیت حافظ همین درازی شبی که در شعر عنصری هست، دیده می شود. البته گاه همین درازی شب با سیاهی و درازی گیسو و همان شعر (موی تازی) در هم آمیخته می شود و همین بر ارزش شعری بیت می افزاید تا دل شب، یعنی تا پاسی از شب. همان که ما امروز می گوییم ـ دیشب تا دیر وقت ـ
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
.(تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد. (سعدی
«چنانکه دی و دوش آزرم من داشتید تا آخر روز مرا مهلت دهید »
ـ فارسنامه ٔ ابن بلخی ص١۰١ ـ
در بیت زیر خاقانی نیز دوش، سلسله و جعد پر خم (کنایه از موی مجعد) را چنین آورده است
آویختی آفتاب را دوش
.(ازسلسله های جعد پرخم. (خاقانی

حافظ اغلب سلسله را با گیسو یا زلف آورده است. اما سلسله در حقیقت به معنی زنجیر است و حلقه زنجیر در اشعار حافظ همان حلقه گیسوست که بسیار متناسب و اتفاقاً در این بیت با درازا همخوانی دارد ـ
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
.(فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای. (حافظ
: یا این بیت
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
.(گفت حافظ گله یی از دل شیدا می کرد. (حافظ

سلسله
سلسله واژه عربی است و معادل فارسی آن زنجیر است. معروف است و به عربی سلسله گویند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) و  سلسله مو کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. (ناظم الاطباء) 
سلسله به معنی زنجیر و هم به توالی و تداوم است که خاصیت زنجیر باشد. در آنندراج نیز ذیل سلسله چنین آمده است. بمجاز به
 معنی نسل و اولاد و قرابت. یا ترتیب و اسامی پیران طریقت تا به اسم یکی از ناموران اهل ارشاد رسد
یعنی در محفل ما سخن از تداوم راه و طریق تو به میان آمد. فرخی در بیتی چنین سروده است
من چو مظلومان از سلسله نوشروان
.(اندر آویخته زآن سلسله زلف دراز. (فرخی
(از طرف دیگر سلسله زلف به معنی زلف تابداده. (ناظم الاطباء

.(معشوقی که زلف و موهای پیچدار و حلقه حلقه داشته باشد. (آنندراج
.(یا کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. (ناظم الاطباء
ای سلسله ٔ زلف تو یکسر جنبان
.(دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان. (خاقانی
اما با نگرشی عمیق تر بر بیت حافظ در می یابیم که یک رابطه بسیار محکم بین قصه و سلسله وجود دارد. در اینجا قصه به معنی حدیت است و رویهم رفته به معنی «حدیث مسلسل» می باشد ـ

اما حدیث مسلسل چیست؟ این اصطلاحی در حدیث است و عبارت است از حدیثی که رجال اسناد او به وقت روایت آن متتابع باشند. (نفایس الفنون). در اصطلاح درایه ، حدیثی است که هر یک از رجال روات آن تا آخر سند ذکر شده و همه شان در حین روایت به یک صفت یا یک حالت باشند، مثل اینکه همه ٔ روات در موقع روایت به مادون خود حمد گفته یا صلوات یا بسم اﷲ یا استعاذه گفته و یا متطهراً و یا مستقیلاً روایت کرده و نظایر اینها. ـ دهخدا ـ

حلقه
اما حلقه به معنی جمع، انجمن و محفل است. یا مردمی که گرد هم دایره وار اجتماع کنند ـ اقرب الموارد ـ
: خود خافظ در بیتی دیگر «حلقه عشاق» را آورده است
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
.(بحث سرّ عشق و ذکر حلقه ٔ عشاق بود. (حافظ
: یا این بیت
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
.(بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد. (حافظ
...یعنی هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
: یا سعدی از حلقه عارفان سخن می راند

بنشین که هزار فتنه برخاست
.(از حلقه عارفان مدهوش.(سعدی
در حلقه ما ز راه افسوس
.(گه رقص کند گهی زمین بوس. (نظامی، لیلی و مجنون
  ترکیب «حلقه گیسو» را شاعران دیگری بکار برده اند. مانند صائب :خون دل گشته  به آن حلقه گیسو بگذار و خاقانی آنجا که می سراید: تا چنگ زدم در خم آن حلقه گیسو و بعدا توسط شاعران دیگر بکار گرفته شد 

گیسو
گیسو موی درازی که از دو جانب سر کشیده باشد و این غیر از زلف است. ـ آنندراج ـ گیس یا گیسو به معنی موی بلند سر است. «قصه گیسو» و «تا دل شب» اشاره به تسلسل و درازی زمان دارد. دراز صفتی است هم برای گیسو، هم برای شب و هم برای قصه. یعنی قصه گیسوی تو تا دل شب به درازا کشید. واژه گیسو از یک طرف و واژه های حلقه و سلسله از طرف دیگر به ما این امکان را می دهد تا بتوانیم از این راه به «اهل طریقت» برسیم. چنانچه گیسو را کنایه از علوی بودن نیز می دانند. مثلاً در این بیت ـ

گر کند با تو کسی دعوی به صاحب گیسوی
.(گیسو از شرمت فرو ریزد پدید آید کلی .(سوزنی
یا سعدی در گلستان آورده است : ـ شیادی گیسوان بافت که من علویم ـ

زلف اصطلاح و نشانه ای از صوفیگری است.«نزد صوفیه عینیت و هویت را گویند که کسی را بدان راه نیست و گاه بر شیطان اطلاق شود و گاهی بمعنی قرب آید. و در کشف اللغات می گوید: زلف عبارت از ظلمت کفر است یا اشکال شریعت و مشکلات طریقت و معضلات حقیقت است و قیل از قبه ٔ عرش تا تحت ثری ، هر کثرتی که در وجود است و هر حجابی که مقصور گردد، آن را زلف گویند». (از کشاف اصطلاحات الفنون ج 2 صص 1557 – 1558). حتی حلقه نیز نشستن صوفیان در محفل برای ذکر و سماع است
گیسو در نرد صوفیه طریق طلب را گویند به عالم هویت که حبل المتین عبارت از آن است. ـ دکنر معین
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
(تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود. (حافظ


***
هرگونه برداشت و نقل قول از مطالب فوق، با ذکر منبع بلامانع است.