شرح بیتی از حافظ
محسن فارسانی
***
حافظ از جور تو حاشا که
بگرداند روی
من از آن روز که در بند
توام آزادم (حافظ).
وزن بیت: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن / بحر: رمل مثمن
مخبون اصلم.
وقتی ما این بیت را میخوانیم، ناخودآگاه به یاد بیتی از
سعدی میافتیم که چنین سروده است:
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم (سعدی)
حافظ مصرعی از بیت سعدی را تضمین کرده است، با این تفاوت که
سعدی مصرع مورد بحث را در ابتدای غزل (مصرع نخست)، و حافظ آن را در آخر غزل (مصرع
آخر) بهکار برده است. از نکات دیگر قابل توجه هنگام مقایسه غزل حافظ و سعدی درمییابیم
که حافظ و سعدی هر دو قافیه «آزاد» را دو بار بهکار بردهاند و اینکه سعدی و
حافظ هر دو یک مفهوم را ارائه دادهاند. اما بهنظر نگارنده سعدی در «محتوا» زیبا
عمل کرده است و حافظ در «فرم». حافظ مصرعِ سعدی را به سبک خود بازآفرینی کرده، اما
ترتیب و گزینش واژگان را به سبک خود تغییر داده است. این تضمین، نه تقلید، بلکه نوعی
ادای احترام و همنشینی خلاقانه با سنت ادبی گذشته است.
اوحدی نیز با همین وزن و قافیه، غزلی دارد با این مطلع:
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم (اوحدی)
مفهوم بیت حافظ:
روی گرداندن: روگردان شدن. روی گردانیدن. اعراض کردن. پشت
کردن
هر چقدر جور و ستم بر وی روا داری، هر چقدر وی را مورد عتاب
قرار دهی، از تو روی بر نمیگرداند (اعتراض نمیکند). چرا که این جور و ستمی که بر
وی روا میداری در واقع نعمت است نه نغمت و به سود است نه به زیان. بنابراین سعادت
وی در گروه رنجی است که بانیاش تویی. وقتی «در بند» (اسیر) توست «آزاد» است. اما
چطور میشود که انسان همزمان اسیر و آزاد باشد؟ «بنده آزاد» یا «آزادی در بندگی»،
از تناقضگوییهای شاعرانه حافظ است و از شگردهایی است که در اغلب غزلهایش به چشم
میخورد. وقتی جور معنا پیدا کند، تحملپذیر و حتی مطلوب میشود. بنابراین اعتراض
نکردن، نشانه ضعف نیست، نشانه انتخاب آگاهانه است.
جور: نام یکی از خطوط جام جم که خط لب جام و پیاله باشد، و
پیاله جور بهمعنی پیاله مالامال است چه هرگاه حریف را دانسته پیاله مالامال بدهند
تا مست شود بیفتد و بیشعور گردد به او جور و ستم کرده خواهند بود (برهان). با
توجه به بیت حافظ، اگر «جور» را نه صرفاً به معنای ستم، بلکه به معنای پیاله
مالامال بگیریم، بیت رنگ و بویی کاملاً میخانهای و حافظانه مییابد. «از جور تو
روی نمیگرداند» یعنی عاشق هرگز از جام لبریزی که معشوق پیش رویش مینهد سر باز نمیزند.
هرچه جام پُرتر شود، میل نوشیدن بیشتر میشود و رویگردانی در کار نیست. اینجا
اعتراض معنا ندارد. عاشق نهتنها شکایتی نمیکند، بلکه آگاهانه خواهان همین افراط
است، همین مستیِ تا سرحدِ افتادن.
این «جور» که در ظاهر ستم مینماید، در حقیقت نعمتی است که
عاشق را از عقل حسابگر و هشیاری روزمره میرهاند، او را از خویشتنِ محدود خود آزاد
میکند و به مرتبهای میرساند که در عین اسارت، آزادی را تجربه میکند. از همینجاست
که پارادوکس حافظانه شکل میگیرد: آزادی در بندگی. عاشق، از آن روز که در بند
معشوق افتاده، به آزادی حقیقی دست یافته است. آزادیای که نه در گریز، بلکه در تسلیمِ
عاشقانه و نوشیدنِ بیدریغ جام عشق حاصل میشود.
مثلاً این بیت زیبا از خود حافظ: ز جام باده به جان راحتی
رسان ساقی/ که رنج خاطرم از جور دور گردون است (حافظ)، یا مولانا چنین میسراید:
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن/می نوش به خوشدلی که دور است نه جور (مولانا) یا این
بیت: از عشق جام و دورش شاید کشید جورش/ چون گوش دوست داری میبوس گوشوارش
(مولانا). وقتی سنایی شاعر قرن پنجم و ششم هجری میگوید : «بکشم جور تو زیرا که
گرفتار توام» همان مضمون بیت حافظ را به خاطر میآورد.
«در بند» در این بیت تنها به معنای اسیر بودن یا در قید
افتادن نیست، بلکه همریشه و هممعنا با بنده است. کسی که خود را بسته و سپرده
است. حافظ با کنار هم نشاندنِ «بنده» و «آزادی»، یکی از زیباترین دوگانهگوییهای
شاعرانه خود را میآفریند. دوگانهای که در منطق عادی ناسازگار، اما در منطق عشق
و عرفان کاملاً معنادار است.
در این نگاه، شرطِ آزادی، بندگی است. انسان تا زمانی آزاد میشود
که از خودِ خویش رها گردد، و این رهایی جز با بنده شدن ممکن نیست. بندگیِ معشوق،
زنجیر نیست، راهِ گشودگی است. از همینجاست که حافظ میگوید: از آن روز که در بند
توام، آزادم؛ یعنی درست از لحظهای که بسته شدم، رها شدم. این منطقِ پارادوکسیکال
در سنت عرفانی آشناست. همانگونه که میگویند:
«زندهی تو کسی
است که مردهی تو باشد» یا «نیستی، هستیآور است». در همه این تعبیرها، نفیِ
ظاهر راهی است به اثباتِ باطن. حافظ نیز با همین شگرد، نشان میدهد که آزادیِ حقیقی
نه در استقلال و گریز، بلکه در وابستگیِ آگاهانه و بندگیِ عاشقانه تحقق مییابد.
همان که خود حافظ میگوید: بنده عشقم و از هر دو جهان
آزادم. (حافظ) یا سعدی که میسراید: آزاد بندهای که بود در رکاب تو. (سعدی). این
ترکیب یا اصطلاح «بنده آزاد» را چند شاعر کهن دیگر بهکار بردهاند. از جمله اوحدی،
خواجوی کرمانی و فروغی بسطامی.
افتادن اندر بند تو بهتر ز آزادی مرا / چندان که من باشم،
بتا، زین بند آزادم مکن (اوحدی)
ز بندگی شما صد هزارم آزادیست / که سلطنت کند آنکو بود
گدای شما (خواجوی کرمانی)
کی فروغی ز فلک سر خط آزادی داشت / گر به درگاه ملک بندهی
آزاده نبود (فروغی)
خسرو ملک جهانم من که در جنت غلامم / خواجهی آزادگانم من
که در بندت اسیرم (فروغی بسطامی)
یکی از بنیادیترین تفاوتهای زبانِ شعر با زبانِ گفتارِ
روزمره، شکستن منطق عادی زبان و آفرینش روابط تازه میان واژههاست. در این میان،
«ناسازگاریهای بیانی» یا پارادوکس جایگاهی برجسته دارند. پارادوکس، کنار هم
نشاندنِ مفاهیمی است که در منطق متعارف با یکدیگر ناسازگار یا متضادند؛ مانند
«بندهٔ آزاد»، «خاموشِ گویا» یا «شبِ آفتابی».
در زبان عادی، هدف اصلی انتقال مستقیم معناست. واژهها تابع
منطق کاربردیاند و تناقض، نشانهی خطا به شمار میرود. اما در شعر، زبان از
کارکرد صرفاً اطلاعرسان فاصله میگیرد و به سوی برانگیختن تجربهی زیباییشناختی
حرکت میکند. پارادوکس دقیقاً در همین نقطه عمل میکند: مخاطب را متوقف میسازد،
ذهن او را وادار به تأمل میکند و معنا را از سطح به عمق میبرد.
از منظر نقد ادبی، پارادوکس نوعی آشناییزدایی است؛ یعنی
شاعر با ناسازگار کردن عناصر زبانی، ادراک عادی ما از جهان را مختل میکند تا واقعیتی
ژرفتر آشکار شود. وقتی حافظ میگوید «من از آن روز که در بند توام آزادم»، زبان دیگر
گزارشی ساده نیست؛ بلکه به میدان کشمکشِ معنا بدل میشود. «بند» و «آزادی» در سطح
منطقی متناقضاند، اما در سطح عرفانی و شاعرانه، حقیقتی تازه میآفرینند: آزادیِ
درونی از راه تسلیم عاشقانه.
از دیدگاه نظریههای زبانشناسی ادبی، این ناسازگاریها
موجب چندلایگی معنا میشوند. شعر بهجای یک معنای قطعی، شبکهای از دلالتها میسازد
که هر بار خوانده شدن، معنایی نو از آن استخراج میشود. همین ویژگی است که شعر را
ماندگار و تفسیرپذیر میکند، در حالی که گفتار معمولی مصرفپذیر و زودگذر است.
از اینگونه تناقضگوییها در شعر فارسی فراوان است، مثلاً
بیدل دهلوی در بیتی چنین میسراید: غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی / از
خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما (بیدلدهلوی). در اینجا بیدل «پوشیدگی» را
در «عریانی» میداند.
نکته آخر اینکه یغمای جندقی نیز غزل سعدی را تضمین کرده است. با این مطلع:
نه به آزادی ویران نه به بند آزادم / نز اسیری است ملامت نه به شاهی شادم
همت عشق نه این منزلت اکنون دادم / من از آن روز که در بند توام آزادم... (یغمای جندقی).


